كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

125

ده سفرنامه ( فارسى )

باروت را روى صورتم احساس نمودم « 4 » در آن لحظه تصور كردم گلوله به سرم خورده است ولى فورا بر خود مسلط شدم و با شمشير ضربه‌اى به او زدم كه ديدم به زمين پرت شد كه نه صدائى از او به گوش رسيد و نه ناله‌اى ! و بعدها معلوم شد كه سرش را از بدن جدا كرده بودم . هنوز از آن محل چندان دور نشده بوديم كه به يك عده سوار برخورد نموديم همچنانكه نزديك مىشديم شنيديم كه دربارهء من گفتگو مىكنند كمى بعد يكى از آنان فرياد زد ايست : اوباش‌ها شاه كجاست ؟ من صدايش را شناختم او مير آخورباشى من بود در جواب گفتم آه « حرامزاده » « 5 » اينجا هستم ! او بلافاصله به روى قدمهايم افتاد در حالى كه مىگفت فرار كن ! فرار كن ! سوار شو ! سوار شو ! غير از كرن همه چيز از دست رفته است كرن را جلو آورد و بلافاصله سوار شدم و كمى از قرارگاه فاصله گرفتيم و در آنجا مانديم تا صبح . در روشنى سپيده‌دم متوجه شدم كه اردو پراكنده شده و چند تن از « فراشها » مشغول برچيدن پوش سلطنتى كه بعدها مشاهده كردم در اثر شليك گلوله‌ها سوراخ سوراخ شده مىباشند . در اين حيص بيص اراذل و اوباش هرچه مىتوانستند به غارت و يغما بردند من بلا - فاصله عده‌اى بين سيصد تا چهارصد سوار گردآورى كردم ، و آهنگ شيراز نمودم روز بعد عده‌اى از قشون همراه با لله و ميرزا بزرگ نيز به ما پيوستند و به سرعت به سوى شيراز پيش رفتيم در

--> ( 4 ) - شاه ، دانه‌هاى باروت را كه زير پوست صورتش رفته بودند به من نشان داد . « نويسنده » . ( 5 ) - واژه حرامزاده گاهى به عنوان شوخى و گرامىداشت استعمال مىشود . « نويسنده » .